باران خیالی
-
تاریخ: 1405/5/23 ساعت: 15:22
در گذر واژه های ذهنم طوفان تنهایی شکل گرفته است باد سوزناک و پشت پنجره زنان سراغ تبلور نور ماه روی کف اتاق ذهنم امده و روزهای خیالی ام با باد در تقویم ورق میخورد. خیره سر از خیر این روزگار سرد گذر میکنم تا دمی را بر کلبه ای بی در و دیوار بگذرانم انچه مانده سقف ارزوهایی است که دیگر مجال بالارفتن ندار...
-
تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 18:52
بزن بزن بر ناقوس سکوت و تنهایی...بزن فریاد شو...بزن بغض را بخور...بزن مرزهای جنون را سر کن...بگذار بمانیم در این مبهوت بی گذار غم...بگذار من باشم در میان تورهای توده ی شبگردی...بگذار من بمیرم تو باشی در فراسوی بودن...بگذار من بخوابم...در میانه ی تپش های بیهوده نفس...بگذار بروم به جولانگاه آخرین مرد ...
به لبخند تو زندگی را باختم
-
تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 15:22
خیس گریه الوده به هوس پشت به همه ی پاکی ها در امتداد اتش حس عجیبی دارم از وحشت انسانیت تا سوختن تنها... از بریدن نفس ها تا گنگی مفهوم های انسان کشی... حالا مرده ها را بیدار کنید که زنده ای رده است... مرده ای که نفس می کشد... قصه ها را به نام عشق و پا